ajab rozegarist



عجب روزگاریست این روزگار تلخ و شیرین..همه در
درون ماست این همه با هم بودن و بدون تنهایی و خرسن از اینکه شعری و لبخندی برای
تو خواهم گفت ... این همه وادی های بسیار و دشتهای بی انتها برای گشتارو دیدن ولی
من به وسعت خیال خود میگردم. و هیچ یک از دوردست ها را ندیده ام . همه و همه از
روی تو پیدا و پنهان خواهد شد. سوز را نباید به التماس تبدیل کرد و در درونگاه
آدمی عشق همیشه دلیلی است بر مرگ و زندگی .

در درون انسان همیشه قلمی در حال سخن گفتن از
خود و دنیای اطراف اوست و من این قلم را برای دور دست ها برای آنان  که ناخودآگاه می خوانند و می نویسند و تشنه
شنیدن آوای درون خویش هستند می نویسم . شاید کسی در این دنیا نیز باشد که از تمام
جمله ها و نوشته هایی که من دارم آوایی آشنا بشنود و چه خوشحال خواهم شد که در این
آسمان زیبا و رها دوستانی را که همراه من بال عشق گشوده اند را ببینم و بی آنکه
سخنی در میان آورم ....لبخند انان را در کنار دوستان بیابم. و من  برای یافتن دنیایی زیبا پا به آسمان ها گشوده
ام . رنگین کمان وجودمان را به آسمان ها خواهم تاخت و در دشت سبزی که از میان
ابرهای سفید و پاک گذر میکنند شما را یاد می کنم . شمایی که در درون این شالیزارها
به تک دانه برنجی دعا میکنید و تک دانه های سفید شما را نگه خواهند داشت. سبزی
وجودتان همیشه سبز باد. من از روی کوه های سخت می گذرم و آدم هایی که بسیار در حال
تکاپو در سرزمینی زشت  و سیاه می بینم گاه
کودکی از درونشان انها را به سبزه زار ها می افکند و گاه سالیان سال در یک جعبه
رنگی خود را اسیر میکنند و خوشحال از اینکه کسی را نیازرده و یا کسی انان را
نیازرده است. به همان چیزی که زندگی خواهند نامید ، ادامه می دهند.

روزی را که فردا خواهد امد را منتظر هستند و به
گذشته خود هیچ اعتنایی نمی کنند ....چونکه انان گذشته خود را انکار خواهند کرد که نه
من این نیستم ...من روزی که شروع خواهم کرد گذشته ام را خواهم ساخت..اینده را بدست
خواهم اورد. و بدون هیچ اعتنایی به اندیشه خود تند و سریع از تمام این ها میگذرند.
من نویسنده خواهم شد ؟ نمی دانم. هر موقع دانستی بیا. من مهندس خواهم شد؟ نمی دانم
. هر موقع دانستی بیا. دلت چه میخواهد..نمی دانم. هر موقع دانستی بیا. هیچ انسانی
رها تر و آزاد تر از یک شهاب سنگ نخواهد شد. تا زمانیکه تصمیم خود را درباره انچه
می خواهد...می خواهد...یعنی خواستن با تمام وجود ...خواستن یعنی تقلای یک شاگرد
هنگام غرق شدن به دست یک استاد.. می خواهد یعنی نداشتن خستگی ...می خواهد یعنی
کرختی پا بعد از گذشت 2 ساعت..میخواهد یعنی دختری زیبا در کنار رود...می خواهد
یعنی ... هر آنچه تو تعبیرش می کنی... کوتاه سخن این است که من نه فلسفه خوانده ام
..نه فلسفه می دانم. این نوشته ای است کوتاه از پرواز روح من به سبکی ...سبکی جایی
است که تو بعد از شستن صورتت انرا حس می کنی.. سبکی جایی است که تو بعد از انجام
کاری که دوستش داری بدان جا می روی...سبکی جایی است که بعد از کمک به کسی که تو
مهم می پنداریش ...می روی.

امروز تمام شد.

 

/ 4 نظر / 5 بازدید
espanta

سلام

espanta

سلام بعضی ها دلتنگ عشقند بعضی ها دلتنگ پول بعضی ها دلتنگ فيش تلفن من هم دلتنگ همه اينها هستم به اضافه اونی که خودش می دونه شب که از راه می رسه تيک تيک ساعت و قلب من يکی ميشه ساعت کی يازده و نيم می شه پيام هاي ديگران (1) PermaLink پنجشنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸۳ - sohail

espanta

بهترین دوست من چه دعا بهتر ازا ین: خنده ات از ته دل گریه ات از سر شوق نبود هیچ غروبت غمگین ( 6 بهمن تولدت مبارک)

espanta

من بد قدم نبودم